سالیان سال زندگی نکبت بار خود را صرف کسی کردم که بسیار از من دور بود ولی در عین دوری بسیار نزدیک
من او را پرستش می کردم و به او عشق می ورزیدم
او با من بازی می کردم همچون عروسک خیمه شب بازی
دلم را می شکست با دیگری می رفت
من سکوت می کردم سکوتی خفه کننده که بغزش گلویم را پاره می کرد
نمی گریستم چون از کودکی به من گفته بودن مرد گریه نمی کند
کم نمی آوردم مثل کوه بودم ولی کوهی از دل آتشفشان که سوخته و کاری جز استقامت ندارد چیزی برایش نمانده
آری در این دوران بود که او به آغوش من برگشت من هم بخشیدم کاری جز بخشش نمی توانستم بکن
ولی باز داستان قدیمی تکرار شد من ماندم همه تنهایی هام
من خرد شدم تا او بالا رود ولی به کجا ؟
استاد شهریار می فرماید :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟
عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟
وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟
آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟
بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا
من دلتنگ او بودم او دلتنگ دیگری


