من جامانده بسی محتاجم
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

پیوندها

پیوندهای روزانه

نویسندگان

آمار وبلاگ


سالیان سال زندگی نکبت بار خود را صرف کسی کردم که بسیار از من دور بود ولی در عین دوری بسیار نزدیک
من او را پرستش می کردم و به او عشق می ورزیدم
او با من بازی می کردم همچون عروسک خیمه شب بازی
دلم را می شکست با دیگری می رفت
من سکوت می کردم سکوتی خفه کننده که بغزش گلویم را پاره می کرد
نمی گریستم چون از کودکی به من گفته بودن مرد گریه نمی کند
کم نمی آوردم مثل کوه بودم ولی کوهی از دل آتشفشان که سوخته و کاری جز استقامت ندارد چیزی برایش نمانده
آری در این دوران بود که او به آغوش من برگشت من هم بخشیدم کاری جز بخشش نمی توانستم بکن
ولی باز داستان قدیمی تکرار شد من ماندم همه تنهایی هام
من خرد شدم تا او بالا رود  ولی به کجا ؟

استاد شهریار می فرماید :

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟
بی وفا، بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند
درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

بی مونس و تنها چرا ؟
تنها چرا ؟ حالا چرا


من دلتنگ او بودم او دلتنگ دیگری




نوشته شده توسط :محمد معقول شبستری
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-10:53 ق.ظ

خوب من همیشه به همه میگم  این نیز بگذرد حالا وضعیت خودم طوری هست که می پرسم این نیز بگذرد ؟

نمیدونم می گذره یا نه ولی برای من مهم نیست وقتی کسی که همه میگن سمتش نرو انتخاب می کنی همین میشه

وقتی می گی همه لیاقت شانس دوم دارن خوب میفهمی همه نداشتن

وقتی میگی عوض شده منم کمکش می کنم ولی عوض نشده همونی بود که قبلا بوده

وقتی از یک آدم انگشت نما آدم میسازی بهش میگی مثل کوه پشتشی ولی به جایی میرسی که دلت می خواد اون کوه رو سرش خراب کنی

وقتی به جایی میرسی که میگی زندگی بهتر از این نمیشه ولی تو یک لحظه با یه تماس میفهمی بدتر از این امکان نداشت اتفاق

بیفته

 

در روزگاری که لبخند آدم ها بخاطر شکست ما است ، بر می خیزیم تا بگریند

خوب من فهمیدم این جمله واقعا جواب میده وقتی من ایستادم اون گریست

 

گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گوئی به خواب بود جوانیمان گذشت

...اغلب چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجائی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود

واقعا فرصتها زود دیر میشن خیلی زود



نوشته شده توسط :محمد معقول شبستری
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390-10:38 ق.ظ